ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

۸ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

 

 

کسی باور نکرد این آدم بی شکل

به غیر از عشق با چیزی موافق نیست ...

انگار با ایشون هم آره !

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۰۷ ب.ظ

 

اگه موضوع خنده داری هست بگو ماهم بخندیم برادر ! والا :)))

همین مونده تایم.آی‌آر هم :))))

لایک هم نکنیم ناراحت میشن

سه شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۳۶ ب.ظ

والا به خدا ما هم درس و امتحان و دانشگاه داریم ، ولی کو غُرغُر ؟ این انگشت شصت من فرورفتگی گرفت انقدر این چند وقت عکس کتابهای دانشگاه روی پای شخص خواننده رو لایک کردم :)))

 

نکنید دیگه این کارارو :)))

آمارگیرِ لعنتیِ شلوغ پلوغ

چهارشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

بچه ها من یه فیلتر شکن دارم کلا آمریکا و هلند رو میگیره ، اون و بهتون میدم فقط جان من اینقدر با این نسخه های نامرغوب کار نکنین که من بفهمم چند نفر خارجی میان تو وبم ، شاید یهو بخوام تصمیم بگیرم ژانرمو بین المللی کنم ، چه می دونید شماها :)))

+این فلسطین اشغالی هم که آمارگیر و ترکوند ، دید ازش بد گفتم رفت رفیقاشو هم آورد :)))

 

آمارگیر

شب بارونی

دوشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۱۱ ق.ظ

 

 

خوشحالم از اینکه تو می خندی ...

از غصه ی من دیگه دل کندی ...

 

+ شب بارونی ، رضا صادقی

  • مجید

پیری

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ب.ظ

احتمالا اگر یک روز سن و سالم از چهل پنجاه سال بیشتر شود یک پیرمرد آرام و بی آزار خواهم شد . اصلا تمام برنامه ریزی ام روی همین است . آنقدر پول برای خودم داشته باشم که بتوانم با آرامش ، جمعه صبح ها بروم و احتمالا با خانوم در پارک سر خیابان قدم بزنیم و بعد یک نان بربری برای صبحانه بخریم و با هم میل کنیم ( آن موقع کم غذا خواهم شد ، مطمئنم ) ، و بعد اینکه کنار شومینه ی چسبیده به دیوارِ راستِ خانه هفتاد هشتاد متری ـمان روی یک صندلی راحتیِ قهوه ایِ سوخته بنشینم و هی یکی پس از دیگری رمان عاشقانه بخوانم ( آن موقع کتاب خوان هم خواهم شد ، باور کنید ) . گل ها را یادم رفت ؛ یک حیاط هم داشته باشیم که هر روز چهار پنج ساعت با نهایت حوصله کنارشان راه بروم و تر و خشکشان کنم ، دغدغه ام هم کود و خاک و آهن آنها باشد .

بگذارید عید ها را بگویم ؛ می خواهم هر عیدی که باشد ، اصلا هر روزی که همه فک و فامیل شاد هستیم ، آن روز ها همه خانه ما جمع شوند و من خوش آمد بگویم و خانم با تک دختر و دو تا عروس هایش آشپزی کنند و غذا برایمان بیاورند و خوش بگذرانیم . بعد از نهار هم همه به حرف زدن با یکدیگر مشغول شوند و من هم از دو تا پسرهایم و دختر خانومم وضعیت زندگیشان را بپرسم و با هم شوخی کنیم و بخندیم . در این بین نوه هایم هم کنارم باشند و از سر و کولم بالا و پایین بروند .

اگر که مسافرتی هم قرار شد برویم ، می خواهم خانواده خودم و خانواده ی داداش بزرگه ام باهم برویم شمال و من رانندگی کنم تا برسیم به جنگل های گیسوم و عباس آباد و سوادکوه . هر دفعه یک کدامشان را می رویم ، یکی در میان هم برنامه ی دریا رفتن را خواهیم داشت .

آهان ، یک لپ تاپ و تلفن همراه هم در کنارم باشد که هر دو سه روز یک بار نگاهی بیندازم به صفحه اینستاگرام بچه ها و عروس ها و نوه هایم ( البته شاید یک تکنولوژی جدیدتری به جایش آمده باشد که بیشتر از آن لذت ببرم . )

و می خواهم آنقدر این خوشی ها ادامه پیدا کند تا یک روز دو تایی باهم ، بیخیال از همه ی سختی هایی که در کنار هم کشیدیم و نکشیدیم ، بمیـریم ...

رویای بزرگی که نیست ... هست ؟

آدرس

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۰۴:۰۵ ب.ظ

یه بار هم اومدم تو خیابون از یکی آدرس بپرسم، گفتم ببخشید... گفت خواهش می‌کنم، رفت... !! می‌فهمییید؟ رفت ! :)))))

همکار شیرازی

يكشنبه, ۶ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۲۰ ب.ظ

ما یه همکار شیرازی تو شرکت داریم که وقتی وایساده همش در تب و تاب نشستنه . وقتی میشینه دلش می خواد دراز بکشه ، همش هم میگه اگه دراز بکشم یه چرت درست و حسابی می زنم :|

یعنی واقعا شیرازیه ها ، ار شیراز اومده اینجا با شرکت همکاری کنه :)))