ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

روزتون مبارک :)

جمعه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۱۵ ب.ظ

یکم برای این تبریک دیره ولی خب لازمه به هر جهت :)

در ادامه ی فرمایشاتِ جناب ، اگر دقت کنید ما روز معلولین هم داریم اما روز سالمین نداریم ، پس طبیعیه که روز مرد هم نداشته باشیم :))) دخترای عزیز ، با تمام عشق روزتون مبارک :)))

+ محض خنده ؛ دخترامون انقدر گُلَن که دنیا رو به پاشون بریزیم هم کمه .

+ روز تولدت به غلط روز دختر است ، در اصل روز آمدنت روز خواهر است ... شادند از حضور تو اهل جهان ولی ، " خوشحالی امام رضا جور دیگر است " ( اینم برای داداشاتون :] )

بازگشت

جمعه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۰۵ ب.ظ

مش مجید از مشهد برمیگردد :]

شاید طعم زندگی

يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۵۹ ب.ظ

خیلی وقتا از دوستانم میشنوم که پدر بزرگم فلان کار را برایم انجام داد ، مادربزرگم این قدر عیدی می داد ، دیشب همه ی فامیل در خانه ی پدربزرگ و مادر بزرگ جمع بودند ، کلی خندیدیم ... یا مثلا یک خاطره ی شیرین از مامان بزرگ و بابابزرگشان برای هم تعریف می کنند .

اما خب ... من همیشه از داشتن یک پدربزرگ محروم بوده ام ، یعنی هر دویشان قبل از متولد شدن من رفتند ، و تا جایی که به یاد می آورم خیلی کوچک تر از این حرف ها بودم که هر دو مادربزرگم به رحمت خدا رفتند . خدا را همیشه شکر خواهم کرد که دو کوه بزرگ به نام پدر و مادر در کنارم هستند ، اما می شود از شیرینی "مامان جان" و "باباجان" هایتان برایم بگویید ؟ تجربه که نکردم ، حداقل حس کنم مهربانیشان را ، ببینم چه طعمی می تواند باشد ... شاید طعم زندگی :)

+

دوشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۳۱ ب.ظ
اگر قرار بر نوشتن باشه احتمالا دیگه هیچوقت به بلاگفا برنگردم

نامبر19 . بلاگ . آی آر

سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ - مجید  | 

در خاطراتم جا مانده ام

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۵۸ ق.ظ

نمیدانم چرا از وقتی آن بلاگفای کوفتی به آن وضع افتاد چه بلایی سر من آمد ؛ چه جور وابستگی ای بین من و آن ساکن خیابان نوزدهم قبلی پیش آمد . تا جایی که چند بار پایش به اینجا هم باز شد .

امروز هوای کامنتهای زیر خاک رفته را داشتم ؛ دوستانی که امروز فقط جای خالیشان مرور می شود . دوستانی که دیگر از گذشته ی پر نشاطشان خبری نیست .

+یک سری دوستان هم هستند که کلا مارا مو هم حساب نمیکنند ، خب برادر من ، خواهرم ، گناه دارم خب :))) بیایید و ثبت کنید حضور پر مهرتان را بلکه روحی بگیرند نوشته های بی روح و تاریک این آبادیِ متروکه :)