ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

پیشنهاد

جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ب.ظ

بپاشه تو چشماتون :)

حیف بود خوندنش رو از شما دریغ کنم ، بخونید و دنبال کنید نویسنده‌ش رو :)

  • مجید

زهرماری

جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۲۴ ب.ظ

طعمِ قهوه واقعا همین قدر مثل زهرماره یا کردن تو پاچه ی ما ؟ :/

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ب.ظ

لعنت به وقتی که گفتن حقیقت به دوستت هم تو گلوت گیر می کنه ...

واسه قدیمیا

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۲۳ ب.ظ

یه عبارت میگم ، اگر فهمیدید ، خیلی آروم و بی سر و صدا بخندید ، خیییلی آروم و بی سر و صدا ...

 

"گُلِ لُز" :]

 

بعدا: یه یادی هم از زحمات آقای بنفش :))))))

بطریِ آب هم ما رو گیر آورده

دوشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۴۹ ب.ظ

داشتم طبق روال با بطری آب میخوردم ، اشباع شدم گذاشتم رو میز یهو دستم خورد یه وری شد ریخت رو مانیتور ! سریع صافش کردم گذاشتم زمین ، مانیتور و از برق کشیدم و برعکسش کردم ، بلند شدم برم به مامانم بگم یه دستمال کاغذی بده پام خورد به بطریه بازم ریخت زمین !‌ دوباره گذاشتمش یه گوشه ، رفتم دستمال گرفتم اومدم مانیتور و پاک کردم . خواستم بشینم دوباره پام خورد بهش بازم ریخت :|

گرفتمش تو دستم ، یه نگاه بهش کردم ، برعکسش کردم قشنگ همش بریزه خیال خودم و خودشو راحت کنه ! کصافطِ عوضی :|

باور کنید تا یه ساعت بعدش هیچی نخوردم !

شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۰۶ ب.ظ

دیشب یکم کیپ بودم ، داشتم با دهن نفس می کشیدم ، یهو یه پشه بدون برنامه ریزیِ قبلی اومد رفت تو . یکم تف و اینا کردم دیدم نمیاد ... هیچی دیگه قورتش دادم هر دومون راحت شیم :)))

+ آخراش فقط یکم زیاد دست و پا می زد تو گلوم قلقلک میومد ؛ تقصیر خودشم بود ، و گرنه من تلاش کردم ، اون نخواست بیاد بیرون :]

حساب و کتابِ دوست داشتن

جمعه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۳۱ ب.ظ

پسرم ، نمی دانم تا به حال تجربه کرده ای اینی که می خواهم بگویم را یا نه ، اما مطمئنم می خواهم یک چیزی فراتر از نظریه را برایت بازگو کنم .

ببین عزیزکم ، آدمهای دور و برت هر چقدر هم که خوب و دوست داشتنی باشند ، تو باید یک مرزی را بین خودت و آنها تعیین کنی . اگر اینگونه نباشد باید کولی بدهی . به بیان واضح تر تو حداقل باید دو پله آنها را کمتر از اندازه ای که باید دوست داشته باشی . و اگر اینگونه نباشد دیگر نه می توانی مخالفت کنی ، نه "نه" بگویی و نه اعتراض کنی . آن موقع است که تنها راه حل ممکن سکوت می شود و سکوت و سکوت .

تازه این که چیزی نیست ، عمق فاجعه از آنجا شروع می شود که طرف مقابلت از تو هم دو پله پایینتر دوستت دارد . حال اگر طبق حدود استاندارد 9 پله را در نظر گرفته باشیم ، و فرد رو به روی تو در پله ی چهارم دوست داشتن قرار داشته باشد و تو در پله ی ششم بایستی ، و آن طرف مقابل بیاید و پله ی هشتم را برای دوست داشتنت انتخاب کند ، عملا او در راهرو ایستاده و کلا قضیه منتفی می شود و گند می خورد به داستان آموزنده ی ما .

حال یک مرحله ی دیگر هم هست که در اکثر مواقع بعنوان تاوان هم پله شدنت برایت پیش می آید و آن این است که دیگر برای طرف مقابلت اهمیتی نخواهی داشت ؛ اهمیت نداشتن را به این منظور فرض نکنی که اگر خدای نکرده طوریت شود برایت نگران نشوند ها ، بالاخره پسر همسایه بغلی هم یک طوریش بشود دور و بری ها ناراحت می شوند و این کاملا طبیعیست ، اصلِ موضوع بی اهمیتی از آنجا شروع می شود که حرفهای تو را برایش بهایی قائل نمی شوند . بهترین مثال برای این موضوع همان مو است ،‌ اصلا اینکه می گویند " من هم که مو " منظور از " من " حرف های من است دیگر . این پاراگراف را دورش خط بکش در امتحان می آید .

خلاصه که پسر جانم ، من این ها را بعدا به خواهرت هم می گویم که تبعیض جنسیتی قائل نشده باشم ؛ ولی اینی که گفتم را همیشه ی همیشه ی همیشه آویزه ی گوشت کن و با خودت نگه دار ؛ اگر هم مثل پدرت آن دو پله را رعایت نکردی و حتی دو سه پله هم از شخص مقابلت بالاتر رفتی ، یاد بگیر که فقط سکوت کنی ، نگذار وقتی که برای دوست داشتن صرف می کنی خرج بی اهمیتی دیگران شود .

 

+بعدا: تا حرف عشق میشه من میرم و الی آخر (بعنوان موزیک زیر صدای پست)

 

مهر و امضاء     

ساکن خیابان نوزدهم