ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

Trying to be a Graphic Designer

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ق.ظ

داستان بازی با فتوشاپ چند سالی هست که منو درگیر خودش کرده ؛ ولی خب از یه جایی به بعد به این نتیجه رسیدم که باید برام بیشتر از یه بازی اهمیت داشته باشه . جرقه ی این اهمیت هم از رادیوبلاگیها شروع شد ؛ اما جایی لبخند رضایت روی لبهام نشست که برای دوستانم طراحی کردم و از کارم راضی بودن :)

+بعدا: هدر جدید خودم ، به خط پرنده‌ی سفیــد :]

به ترتیب: بوی سیب میدهی دختر | روی خط استوا | رادیوبلاگیها | سارا انار دارد | بیست و نه ژوئن

چشمهاتو باز کن رو خودت ...

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ ب.ظ

دارم با صدای بلند هی پاروی بی قایق گوش میدم و هی نفس عمیق میکشم . مخصوصا اونجاش که میگه "به هر تقدیر شکلک در نیاوردم ، فقط میخواستم شکل خودم باشم" ؛ اونجاها خیلی عمیق تر نفس می کشم ، طوری که سنگینیِ شنیدنِ عکسِ این جمله از بعضی ها برای چند ثانیه پلکهام رو روی هم می‌ذاره ...

و آرزو می کنم همه ی آدم های دور و برم همیشه شکل خودشون باشن ... :)

+ پاروی بی قایق | محسن چاوشی

پچ پچ

چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۴ ب.ظ

دقیقا یادم نمیاد که دوم راهنمایی بودم ، اول راهنمایی ، پنجم دبستان ، نمیدونم ؛

بنابر تفکر مسخره‌ی کادر آموزشی ، زنگ اول یا ریاضی داشتیم یا علوم و یا هر کوفت و زهرمار سختی که ساعت هفت صبح چشم هیچ بچه‌ای برای دیدن تخته و فهمیدنش باز نمی‌شد . زنگ می‌خورد و از کلاس میومدیم بیرون ، چند نفر لقمه‌ی کوکو سبزیشون ، چند نفر کتلت ، چند نفر چی و چی و چی با خودشون میاوردن ، با هم تقسیم می‌کردن و می‌خوردن . اما یک تعداد زیادی از بچه‌ها با خودشون پول به نسبت زیادی همراه داشتن و موقع اومدن هر کدوم میرفتن سمت اون بقالیِ نزدیک مدرسه و دو تا از این کیک ها و یک شیرکاکائو می‌خریدن ؛ شیرکاکائو و کیک اول رو به سفارش مامانشون (!) توی راه می‌خوردن که سر کلاس قُوت داشته باشن و درس رو خوب بفهمن ؛ کیک دوم رو هم توی زنگ تفریح می‌خوردن و احتمالا توی زنگ های تفریح دوم و سوم و شاید چهارم سمت بوفه ی مدرسه میرفتن و خودشون و سیر می کردن ...
این وسط یک پسر بچه [که شاید شبیهش تو اون مدرسه کم نبود] وجود داشت که همیشه ی خدا برای هر روز یک لقمه ی نون و پنیر و سبزی توی کیفش وجود داشت ، یک لقمه ی نون و پنیر و سبزی که مامانش هر روز قبل از خودش بیدار میشد ، هر طوری که شده بود لقمه رو جمع میکرد و میذاشت توی جیب وسط کیف پسربچه و چند بار هم خودم شنیده بودم که با خودش میگفت: "بچم گشنه نمونه تو مدرسه ..." . و پسر بچه هر روزی که زنگ میخورد و با نهایت گرسنگی در کیفش و باز میکرد و اون لقمه رو توی کیفش میدید "کِیـف" می‌کرد . اما همیشه‌ی خدا یه حسرت بزرگ توی دلش مونده بود . حسرت اینکه اونم بتونه چند روز پشت سر هم از اون کیک و شیر کاکائو ها بخره و حتی با دوست همراهش توی راه هم تقسیمش کنه و با هم به مدرسه برسن . حسرت اینکه حداقل به تعداد انگشتای دست از اون کیک های "پچ پچ" بخوره و بفهمه چه مزه‌این . چون که بالاخره خودتون میدونید دیگه ، با تمام این اوصاف اون همون گلبرگ مغرور بود که میمرد از بی پچ پچی و اینها ، ولی حتی یه بارم از دوستش نمیخواست تو عالم رفاقت هم که شده یک تکه از اون کیک رو باهاش تقسیم کنه .

کاری به اون روزا ندارم دیگه ... خیلی وقته که ازشون رد شدم و هر وقت بهشون فکر می کنم فقط لبخند می زنم . اما نمی دونم حرف دل اون موقعام رو بابام چجوری شنیده بود ، که چند ساله هر وقت میام خونه توی اون کابینت بالایی وسط آشپزخونه پُــــر هست از این کیک های پچ پچ که انقدر بتونم بخورم تا به واقع بترکم ؛ یعنی شاید بیشترین چیزی که پدرم حواسش بهش هست تعداد این کیک ها توی کابینته ، برای صبح ها که میخوام برم سرکار یا دانشگاه ، یا شاید وقتایی که حتی یه لحظه دلم میگیره برای اون روزا و با خوردن پنج تا از این کیک ها که همین الان هم کنارمن دلم آروم شه .

من الان پول دارم ؛ ولی نه حتی یه ذره حسرت اون روزا توی دلمه ، و نه حتی یه بار توی خیابون یادم افتاده که برم توی یه بقالی و از اون کیک ها برای خودم بخرم ، اما مطمئنم هر وقت که میام خونه تغذیه‌ی چند روزِ تمام بچه‌های پچ پچ خور اون موقع توی کابینتمون هست :)

آه و ناله و فغان

جمعه, ۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۱ ق.ظ

سوژه مون کردن آقا ، سوژه مون کردن :)))

اخبار رادیو بلاگیها