ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

پیری

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ب.ظ

احتمالا اگر یک روز سن و سالم از چهل پنجاه سال بیشتر شود یک پیرمرد آرام و بی آزار خواهم شد . اصلا تمام برنامه ریزی ام روی همین است . آنقدر پول برای خودم داشته باشم که بتوانم با آرامش ، جمعه صبح ها بروم و احتمالا با خانوم در پارک سر خیابان قدم بزنیم و بعد یک نان بربری برای صبحانه بخریم و با هم میل کنیم ( آن موقع کم غذا خواهم شد ، مطمئنم ) ، و بعد اینکه کنار شومینه ی چسبیده به دیوارِ راستِ خانه هفتاد هشتاد متری ـمان روی یک صندلی راحتیِ قهوه ایِ سوخته بنشینم و هی یکی پس از دیگری رمان عاشقانه بخوانم ( آن موقع کتاب خوان هم خواهم شد ، باور کنید ) . گل ها را یادم رفت ؛ یک حیاط هم داشته باشیم که هر روز چهار پنج ساعت با نهایت حوصله کنارشان راه بروم و تر و خشکشان کنم ، دغدغه ام هم کود و خاک و آهن آنها باشد .

بگذارید عید ها را بگویم ؛ می خواهم هر عیدی که باشد ، اصلا هر روزی که همه فک و فامیل شاد هستیم ، آن روز ها همه خانه ما جمع شوند و من خوش آمد بگویم و خانم با تک دختر و دو تا عروس هایش آشپزی کنند و غذا برایمان بیاورند و خوش بگذرانیم . بعد از نهار هم همه به حرف زدن با یکدیگر مشغول شوند و من هم از دو تا پسرهایم و دختر خانومم وضعیت زندگیشان را بپرسم و با هم شوخی کنیم و بخندیم . در این بین نوه هایم هم کنارم باشند و از سر و کولم بالا و پایین بروند .

اگر که مسافرتی هم قرار شد برویم ، می خواهم خانواده خودم و خانواده ی داداش بزرگه ام باهم برویم شمال و من رانندگی کنم تا برسیم به جنگل های گیسوم و عباس آباد و سوادکوه . هر دفعه یک کدامشان را می رویم ، یکی در میان هم برنامه ی دریا رفتن را خواهیم داشت .

آهان ، یک لپ تاپ و تلفن همراه هم در کنارم باشد که هر دو سه روز یک بار نگاهی بیندازم به صفحه اینستاگرام بچه ها و عروس ها و نوه هایم ( البته شاید یک تکنولوژی جدیدتری به جایش آمده باشد که بیشتر از آن لذت ببرم . )

و می خواهم آنقدر این خوشی ها ادامه پیدا کند تا یک روز دو تایی باهم ، بیخیال از همه ی سختی هایی که در کنار هم کشیدیم و نکشیدیم ، بمیـریم ...

رویای بزرگی که نیست ... هست ؟

  • مجید

نظرات (۲۲)

  • خانوم ِ لبخند:)
  • دغدغه های آرومیه واسه پنجاه سالگی..امیدوارم بهشون برسی : )

    +منم همیشه فکر میکنم کامپیوتریا هیچوقت نمیتونن از کامپیوتر دست بکشن.حتا تو پنجاه سالگی..خوبه که وفاداری اینقدر :)))
    پاسخ:
    + نمیشه از این لعنتی دست کشید ؛ یه عمر باهاش زندگی کنی و آخرش ولش کنی انصاف نیست :))
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • اونجا که نوشتی جنس صداتو دوست دارم به سخره گرفتی دیگه :)))) یاد این برننامه های تست خوانندگی افتادم :)))))

    آرشیو :)))))))))))))))))))))))) لایک
    خو :)
    پاسخ:
    برننامه :))) بربنامه :)))
  • خانم جیم
  • چقد خوب بود.. حس خوبی داشت.. قشنگ میشد تصورش کرد :)
    اصنم رویای دست نیافتنیی نیست.. ایشالا که بهش میرسید :)
    البته منظورم این نبود که ایشالا زودتر پیر بشید.. سوء برداشت نشه :))
    پاسخ:
    :)

    خوب شد گفتین :))))
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • *از
    *حس خوب:)))
    پاسخ:
    واقعا که :))))
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • اولا که خو :)))))
    دوما که مامانتو به سخره نگیر:))) مشت
    سوما که حالا یه کم لز حس خدب نوشته اتو بدی به خواهرت چی میشه مگه خسیس:)))) بازم مشت:))
    پاسخ:
    کجاتو به سخره گرفتم مام ؟ نگرفتم که :))

    بابا اینجا مگه آرشیوه که میری می خونی و آخرشم یه چیزی ازش در میاری :)))))) برو در خونه خودتون بازی کن عه :))))
    نترک (مشت) :))))))
    بعدشم ، این چرا همش خانوم بچه ها توش بودن ؟ من میدونستم تو زن بگیری آبجیتو یادت میره نامرررت :((
    :p :)))))
    چ پیری باکلاسی داریا (از این آیکون دندون نماها) مجید میگم از اون ساعت بند زنجیریا رو یادت رف :))))))
    یادم باشه یروز از پیریم برات بگم  :)))))))))
    پاسخ:
    اگه اون موقع آلزایمر نگیرم شاید بازم باهم مونده باشیم :]

    نه نه اون ساعتا رو خوشم نمیاد ، از این بند چرمی ها می ندازم :)))

    بگو ، حتما می تونه جالب باشه ، ببینیم زومبا و اینا تا اون موقع ادامه پیدا میکنه یا نه :)))
  • آقای بنفش
  • آهان از این کلاه لبه دار خارجیا ، آخ آخ خیلی با کلاسه لامصب :))
    منم با شلوارک میام پس :)))))))
    پاسخ:
    شما که ثابت شده ای تو بحث پا و شلوارک و اینا ، با هر چی میخوای بیا راحت باش :)))
  • نفس نقره ای
  • :)) چه عالی!
    پاسخ:
    اوهوم :)
    عنوان پست دیدم فک کردم راجع به منه میخواستم بیام یه چن تا (مشت) حوالت کنم شانس آوردی :))))))))))) :p 
    :D
    برم بخونمش ببینم چیه (زبون) (مشت)
    پاسخ:
    :)))))))))))))))))))))))))))))))))

    یعنی به معنای واقعی ترکیدم :)))))))))))))))))
  • شاهزاده شب
  • میدونی چندبار خوندمش؟:)
    چقد تصورش دلچسب بود
    احساس قشنگ این نوشته رو منتقل کردی بهم :)
    پاسخ:
    چند بار خوندیش :))

    احساس قشنگ نوشته مو بهم پس بده خودم می خوامش عه :)))
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • کامنت مژگان :)) و اعلام موافقت :)
    کامنت محسن :)))))))) شطرنج :دی

    +"نمی دونم" :) اینم از همون اعجاز کلماته که الان نوشتم تو وبم :)
    ++اطمینانت رو دوست داشتم :) حتما همینطور خواهد بود :) حتما :)
    جنگولک بازی نیست که :)
    "جنگولک بازی با حرف مردمه ، کاری که دوست داری و فکر می کنی قشنگه رو همیشه انجام بده :) " ;)
    پاسخ:
    + تبلیغ وبتو نکن اینجا :))

    ++ منم جنس صداتو دوست داشتم :))))
  • آقای بنفش
  • اول اینکه پیر نشو :| و مشت

    دوم اینکه آخه لعنتی تو چرا رویاهاتم مثل منه ؟!! اصن بیا پیر شدیم دوتایی بشینیم تو پارک شطرنج بازی کنیم :)))
    پاسخ:
    چشم :))

    به شرطی که تو زمستونا من یه کلاه لبه دار ازون خارجیا سرم بذارم بیام بشینم تو پارک بعد بازی کنیم ، خیلی دوسشون دارم :]
  • مائده حوائی
  • وااای خیلی قشنگ بود
    خیلی
    خیلی
    خیلی ...
    پاسخ:
    ممنون :) خیلی خیلی ممنون :)
  • 😎😎😎BAHAR 😎😎😎
  • مثل پدر بزرگ من :-)
    قشنگ تر از این رویا هارو براتون آرزومندم :-)
    پاسخ:
    چقدر خوشبخته این پدربزرگ شما ، ایشالا خدا همیشه براتون حفظش کنه :)

    ممنون :)

    نه مجید خان اصلا رویای بزرگی نیست ...من مطمئنم تو لایق بهتر از اینایی ...

    امیدوارم هممون به تمام رویاهاو آرزوهامون برسیم ...


    پاسخ:
    بهترین ها تو این سن برای من همینه ، چیزی بیشتر از این نمی خوام ، اگر هم بخوام تا قبل از این سن بدستشون میارم . اما من پیریمو همین قدر ساده می خوام فکر کنم :)

    ببینم تو وقتی پیر شدی میخوای خونه 70-80 متری داشته باشی ؟

    کمه کمش باید دوهزار متر خونه داشته باشی ...

    سه تا بچه و سه تا عروس داماد با نوه هات و خانومت بالای 10 نفر میشین ...اونوقت تو خونه 80 متری باید همتون بشینید روی هم ...

    حالا از من گفتن بود دیگه خود دانی ...رویا هست دیگه یه کمی

    خونتونو بزرگتر میگرفتی خب ....

    خدایا ینی میشه یه روزی یه مردی ببینم که هیچ کاری هیچ کاری به

    اینستاگرام و تلگرام و کوفت و ...این چیزا نداشته باشه ؟

    اگر دیدین همچین مردی رو بگین تا من برم خواستگاریش ....البته به جز

    بابا بزرگاتونا ....

    اخه زشت نیست برای شما با محاسن سفید هی رمان عاشقانه بخونی ؟

    زشته والا ....

    راستی یه نون بربری واسه صبحانه سیر نمیشینا ...گفتم که نگی کسی نگفت

    پاسخ:
    می خوام هر چی خوشی و عقده و آرزو دارم تا قبل اون سن تمومش کنم ، دیگه اون موقع یه خونه ی خوشگل و نقلی داشته باشم :)
    در مرود اون نگران نباش می گم خووب بسازنش همه جا بشن :)))
    زشت زندگی کردن با حرف مردمه صدف ، کاری که دوست داری و فکر می کنی قشنگه رو همیشه انجام بده :)
    دیگه قرار شد کم غذا بشم دیگه :)
  • مرتضی علیزاده
  • سلام مجید جان
    چقد گفتم از این زهر ماریها نزن ؟! گوش نمی کنی می ری فضا ! خخخخخخخخخ

    ان شالله که روزهایی از این خوشتر ببینی
    پاسخ:
    سلام .
    یعنی اینقدر رویایی و غیر ممکن بود ؟

    ممنون :)
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • الان جا داره بگم:ماهم که مو:/ #مجید
    شما مردا تو رویاهاتونم به زنا زور میگید:/ "برامون غذا بیارن":/ 

    +رویای بزرگی نیست پسرم:) لیاقت بیشتر از اینا رو هم داری:) امیدوارم بهش برسی:) آرامش، عشق، پول، سلامتی، شادی و بازم آرامش برات آرزو میکنم. همیشه:)
    پاسخ:
    شماها ... نمی دونم :)
    ببخشید که رویام اینه :)))

    + بیشتر از این و نمی خوام ، هر چیز بزرگی رو تا قبل از این سن بدست میارم ، مطمئنم ؛ ولی خب اون سن دیگه موقع جنگولک بازی من نیست :)
    اخی...:-) 
    ولی زندگی‌بازی های زیادی داره!:-) 
    پاسخ:
    چقدر از این کلمه ی آخی خوش ـم نمیاد :)))

    آره ، اما الان دارم بال بال می زنم که اون موقع به هیچی فکر نکنم :)
  • فریال میم
  • در 50 سالگی عروس و نوه داری؟ oO
    حالا این وسط اصلا در مورد داماد  حرفی نزدی ، گناه داره خب ، حالشو بپرسین بد نیست
    پاسخ:
    اگر از چهل پنجاه سال بیشتر شود ، در همون حدود که دیگه نه :))

    مگه می شه دخترم بدون همسرش جایی بنشینه ؟ حتما دوتایی کنارم هستند و ازش ـون حال و احوال پرسی می کنم :)
  • سکوتـــــــــ پاییزی
  • چه زندگی شیرین و دوست داشتنی: ) داشتم فکر میکردم چهل پنجاه سالت بشه چه شکلی میشی:) میگم با خانوم رفتی قدم بزنی یادت نره هر چند دیقه یکبار یاد آوری کنی "دوستش داری"یواشکی در گوشش بگو:)))) خیلی خوب بود مجید:)
    پاسخ:
    آره الان که فکر می کنم این نکته ی مهمیه

    ممنون :)
    خیلی قشنگه و چقدر قشنگ توصیفش کردی :)
    من اصن نمیتونم خودمو توی پیری با خانواده تصور کنم. احتمالا اون موقع هم در حال کار کردن و گشت و گذارم :)))
    پاسخ:
    ممنون ، اگر اینجا ازم بپرسن کدوم پستتو خیلی دوست داشتی ، بعد از راه سبزهام که همشون پریدن حتما اینو انتخاب می کنم :)

    جالبه :) من توی پیری دیگه فکر نکنم نای کار کردن داشته باشم :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی