ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

حساب و کتابِ دوست داشتن

جمعه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۳۱ ب.ظ

پسرم ، نمی دانم تا به حال تجربه کرده ای اینی که می خواهم بگویم را یا نه ، اما مطمئنم می خواهم یک چیزی فراتر از نظریه را برایت بازگو کنم .

ببین عزیزکم ، آدمهای دور و برت هر چقدر هم که خوب و دوست داشتنی باشند ، تو باید یک مرزی را بین خودت و آنها تعیین کنی . اگر اینگونه نباشد باید کولی بدهی . به بیان واضح تر تو حداقل باید دو پله آنها را کمتر از اندازه ای که باید دوست داشته باشی . و اگر اینگونه نباشد دیگر نه می توانی مخالفت کنی ، نه "نه" بگویی و نه اعتراض کنی . آن موقع است که تنها راه حل ممکن سکوت می شود و سکوت و سکوت .

تازه این که چیزی نیست ، عمق فاجعه از آنجا شروع می شود که طرف مقابلت از تو هم دو پله پایینتر دوستت دارد . حال اگر طبق حدود استاندارد 9 پله را در نظر گرفته باشیم ، و فرد رو به روی تو در پله ی چهارم دوست داشتن قرار داشته باشد و تو در پله ی ششم بایستی ، و آن طرف مقابل بیاید و پله ی هشتم را برای دوست داشتنت انتخاب کند ، عملا او در راهرو ایستاده و کلا قضیه منتفی می شود و گند می خورد به داستان آموزنده ی ما .

حال یک مرحله ی دیگر هم هست که در اکثر مواقع بعنوان تاوان هم پله شدنت برایت پیش می آید و آن این است که دیگر برای طرف مقابلت اهمیتی نخواهی داشت ؛ اهمیت نداشتن را به این منظور فرض نکنی که اگر خدای نکرده طوریت شود برایت نگران نشوند ها ، بالاخره پسر همسایه بغلی هم یک طوریش بشود دور و بری ها ناراحت می شوند و این کاملا طبیعیست ، اصلِ موضوع بی اهمیتی از آنجا شروع می شود که حرفهای تو را برایش بهایی قائل نمی شوند . بهترین مثال برای این موضوع همان مو است ،‌ اصلا اینکه می گویند " من هم که مو " منظور از " من " حرف های من است دیگر . این پاراگراف را دورش خط بکش در امتحان می آید .

خلاصه که پسر جانم ، من این ها را بعدا به خواهرت هم می گویم که تبعیض جنسیتی قائل نشده باشم ؛ ولی اینی که گفتم را همیشه ی همیشه ی همیشه آویزه ی گوشت کن و با خودت نگه دار ؛ اگر هم مثل پدرت آن دو پله را رعایت نکردی و حتی دو سه پله هم از شخص مقابلت بالاتر رفتی ، یاد بگیر که فقط سکوت کنی ، نگذار وقتی که برای دوست داشتن صرف می کنی خرج بی اهمیتی دیگران شود .

 

+بعدا: تا حرف عشق میشه من میرم و الی آخر (بعنوان موزیک زیر صدای پست)

 

مهر و امضاء     

ساکن خیابان نوزدهم

  • مجید

نظرات (۱۲)

  • ... یکی از بنده هاش
  • از بس پست بلند ندیدم اینجا، یهویی شوکه شدم...برخلاف مرامم حوصله ام نکشید تا اخرش بخونم. انشالا نظر نهایی رو وقتی مینویسم که کامل بخونمش.لابد خیلی مهمه که کامنتها هم طولانی شدن !!!!
    دمتون جیز
    پاسخ:
    جیز ؟
    منظور منم مثل یاسی بود

    و اینکه عشقی که دور تا دورش دیوار بچینیم و.سقف بذاریم نه رنگ آفتابو میبینه نه بارش بارون... 

    همیشه اشتباه ما آدما همینه میگیم پای خدا رو وسط نکشیم.، اشتباهمون اینه میگیم اون خداست و فرق داره و ما آدمیم و  هم میتونیم خطا کنیم هم حسامون متفاوته. اینا فقط توجیهه، خدا که از ما جدا نیست،  تو سراسر ما نهفته ست.  من از آوردن این حرفم فقط تکمیل دوست داشتن بدون چشم داشت بود. 
    توقع و انتظارداشتن تو رابطه دوست داشتن مثل ناخالصی هست که این حسو کدر و.تیره میکنه. 

    پاسخ:
    نظر هر کسی برای خودش محترمه :) [گل] [گل]
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • خب... نظرت راجع به تجربه ی من چیه:

    همه رو دوست داشته باش. قلبت رو آزاد بذار تا هر کس رو هرقدر که میخواد دوست داشته باشه.
    اما
    به منطقت این اجازه رو بده که، انتظار هر کاری رو از هرکسی داشته باشه... در اون صورت وقتی شخص کاری میکنه که ازش بعید به نظر میرسیده... اولش تعجب میکنی... اما یادت میاد که خیلی هم دور از انتظار نبوده.
    بزرگترین ضربه ها رو بابت حرفا و کارایی خوردم که از شخصش انتظارشو نداشتم.
    اینطوری نگاه کردن به اطرافیان سختیای خودشو داره. اما در نهایت آدم کمتر اذیت میشه.
    قلبت رو آزاد بذار تا هرکس رو هر قدر میخواد دوست داشته باشه اما انتظار هر چیزی رو داشته باش:) به همین سادگی:)
    پاسخ:
    هر چقدر دورتر بایستی طرفت رو تمام نماتر می بینی ... پس انتظار هر چیزی رو می تونی داشته باشی و این کمتر اذیتت می کنه ...
    دوست ندارم تصور اشتباهی در مورد حرفای من بشه ، تنها محدودیتی که ازش حرف میزنم دو پله پایینتره !‌ حالا این پله ها میتونن توی آسمون باشن ، و یا حتی توی زیرین ترین زیر زمین !
    و خیلی خوشحالم که اینقدر واقع گرا هستی :)
    وقتی تو رابطه ای دوست داشتن مرزبندی میشه وقتی حد تعیین میشه دیگه اون رابطه مُرده... چون هی محدود و محدودتر میشه و درنهایت محو میشه 
    دوست داشتن که حساب و کتاب نداره.... اونی که نوشتی درجه توقع هست و انتظارداشتن از فرد مقابل..  دوست داشتن یه حس پاکه که باید بی قید وشرط باشه نه با انتظار پاسخ که دراینصورت میشه معامله. 
    درسته خدا نیستیم ولی جانشینش که هستیم.... خدا بی توقع دوسمون داره، حتی وقتی به حرفاش ارزش قایل نیستیم!  یاد بگیریم :)
    پاسخ:
    خب فکر کنم حق دارم بگم که موافق نیستم.

    اغراق هیچوقت خوب نیست ، نه در دوست داشتن ، و نه در دوست داشته شدن . شرطی هم در کار نیست ، ادامه دار بودن حسِ پاک دوست داشتن زمانی معنا پیدا می کنه که متقابل باشه ، و این اسمش شرط نیست ... چون هیچوقت شروع دوست داشتن یک فرد نمی تونه با حساب و کتاب باشه . و گرنه حرف تو درسته ، که مرگ اون رابطه حتمی میشه .
    و اینکه خدا هیچوقت ، حتی یک بار ، برای آفریدنمون ابراز تاسف نکرده ..... ! :)

    + پستم سه پاراگراف اصلی داشت ، دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، اهمیت . فاکتورگیری از اهمیت جایز نبود :))
    ---
    بعدا:
    کلمه ی تجربه هم بین لغات پست پیدا می شد :)
    نمی دونم چطور می تونم قشنگ بنویسمش ، ولی عشق خدا به بنده با عشق بنده به بنده خیییلی تفاوت داره ، پای خدا رو وسط حرفامون پیش نکشیم :)
    ++ یه پست هم اینجا بنویسیم بچه ها استفاده کنن :))))
    :)
    از درجه اسنفاده کنید بهتر نیست؟ مثلا دو درجه کمتر دوست داشته باشیم در دوست داشتن ها :)) والا با پله نمیتونم ارتباط برقرار کنم :| :))
    پاسخ:
    درجه خیلی عامیانه میشه | پله رو قشنگ میتونستم تو ذهنم درک کنم :))))
    بذار برم پسرمو بیارم اینجارو بخونه :))
    پاسخ:
    :)))))))))

    عالی بود :)))
  • ـــــ هادی ـــــ
  • اقا تکلیف اونایی که از آسانسور استفاده میکنن چیه!؟ :)))
    پاسخ:
    اونا رو باید تو آسانسورشون دوربین گذاشت ، چون بالاخره شیطان هم هست و این ها :))))))))
    نزن تو ذوق بچه مردم: ( 
    یک بار تو عمرم حال داشتم کامنت نوشتم 
    در ضمن جواب کامنت قبلی هم ندیده بودم: ) 
     راسی مجید این اولین پست چند پارگرافیت بود بعد یک مدت طولانی: ) :) :)
    پاسخ:
    اتفاقا اینکه دیدم وایسادی بهش فکر کردیی و واضح تر منظورتو نوشتی نوشن میده که ارزش قائل شدی برای پستم و این خودش یک دنیاست :]

    آره دقت کردم بهش ، خودمم فکر نمی کردم اینقدر بشه :))
    آها نطقم وا شد 
    هر چی که زیادی باشه دیدی شورش در میاد , باور کن حتی توی دوست داشتن همیشه بزار یه مرزی باشه ما آدما معمولی هستیم و صبر های محدودی داریم,  گاهی هم میبینی طرف تو دار و درونگرانس انقدر تو خودش میریزه میریزه نابود میشه قضیه قدرتمند نبودنه :| 
    هر چند سر بسته بود ولی امیدوارم بدونی قشنگ چی گفتم:)
    پاسخ:
    اون کامنت قبلی کاملا گویا بود :))
    مجید این حد و مرز بین افراد رو خوب اومدی حالا نه بنا به دوست داشتن باشه,  باید شخصیت آدم قدرتمند باشه حتی با دوستی که ده سال رفیق هستی  و مرامی هر کاری برا هم انجام دادیم و پایه رفاقتش بودی , نمیدونم منظورمو چطوری توضیح بدم: ) :) والسلام 
    پاسخ:
    دقیقا منظورت رو رسوندی و کاملا موافقم باهات :)
    اینقدر پله تو پله شد دقیق نفهمیدم چی شد! :| :))
    اما باید با سیاست رفتار کرد :)) 
    پاسخ:
    خیلی هم تند خوان هستی گویا :))))
    نه اتفاقا بنظر من سیاست توی دوست داشتن خوب نیست ، حالت معمولش می تونه دو پله پایینتر باشه :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی