ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

از کرامات شیخ

يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۸:۳۰ ب.ظ

از کرامات شیخ

 

 

شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت ؟!

 

شیخ بی درنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ مرید بخت برگشته را به سه پاره ی

نامساوی تقسیم نمود و گفت :سالهاست که هیچ خری بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند !

مریدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شــیخ ما

را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم .

شیخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتیم ، دوستــــم تــــرک

تحصیل کرد من معلم مکتب شدم...

حالا او پورشه دارد ، من پوشه... او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتـــحانی... او عیــــنــک

آفتابی من عینک ته استکانی... او بیمه زندگانی ، من بیمه خدمات درمانی ... او سکـه و ارز ،

من سکته و قرض . . .

سخن شیخ چون بدین جا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آمــوزش

اختلاس گشتندی . .

 

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی