ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

یه خاطره!

چهارشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۳۰ ب.ظ
یه خاطره!
این صدای پسرکوچک همسایه بود که صدایم میکرد

-"چی شده؟"

-"دو تا خارجی سرکوچه ن بیا ببینشون"  چهارده سال بیشتر نداشتم. با هیجان دویدم و عده ای بچه ی کوچک و چند مرد را دیدم که دور دونفر جمع شده اند.آن دو نفر با دوچرخه خورشیدیشان ور میرفتند و حیران بودند.کسی نمیدانست چه بگوید. من جمله ای را در زبانم چرخاندم و با اعتماد به نفس (!!!) گفتم : can you speak english?

ما این را که گفتیم چشمانشان برق زد و شروع کردند به حرف زدن!! و من فهمیدم عجب غلطی کرده ام :دی فقط کلمه هتل را از بین حرف هایشان فهمیدم! ماندم چگونه بگویم که آنجا اصلا هتل نیست! خلاصه بگویم که به پدر گفتیم و درآخر ،یک شب مهمان ما شدند! فرانسوی بودند و برای آزمایش دوچرخه شان جهانگردی میکردند!

وقت خوردن چای که شد...متوجه شدیم اصلا دست نمیزنند و با تعجب خیره به چای و قند نگاه میکنند بعد اکتشاف به عمل آمد که اصلا قند ندیدن :|


+تازه اگه نمیپرسیدیم همونطور خیره بودنا!!!

+لطفا میشه شکر بدین؟


  • مجید

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی