از بدترین شکست ها ...
این که عشقت ترکت کند و برود درد خیلی بدیست ... ولی هیچ چیز بدتر از این نیست که سرت را برگردانی و بعد ببینی داداشت ته دیگت را خورده :(
والا ! ته دیگه است شوخی که نیست :)))
این که عشقت ترکت کند و برود درد خیلی بدیست ... ولی هیچ چیز بدتر از این نیست که سرت را برگردانی و بعد ببینی داداشت ته دیگت را خورده :(
والا ! ته دیگه است شوخی که نیست :)))
پس اگر دسته جمعی به فنا رفتیم تعجب نکنید :)))
+بعدا: به نظر این مطلب از وبلاگ نیکولای عزیز حذف شده ، عفو کنن دوستان :)
اگر در مورد تصویر حک شده در همین گوشه از آبادی ما بپرسید ، باید بگویم که شخصیت بیمکس به ما نسبت داده شد . آن هم از طرف دوستی شفیق و رفیق . و اگر راستش را بخواهید خیلی هم خوشحال شدم از شنیدن این حرف. کاری به سادگی و حتی خِنگی این شخصیت در برخی موارد ندارم ، "مجید خیلی دوست دارد ربات گونه مهربان باشد ..."
آن گزینه ی آخر را که دیدم یاد جام جهانی افتادم ... حیف آن همه پولی که از جیب خود در صندوق مدرسه اندوختیم برای کمک به این ها ! خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد :)))
من واقعا میتونستم یه وبلاگ نویس ایده آل باشم ، اما فقط یه مشکل دارم برای نوشتن . اونم یک سوال یک کلمه ایه : "چی؟"
بوخودا !
حداقل راه سبزم را بدهید ... تنها مطالب با ارزش برای من در آن خراب شده همان دو سه تا بودند ...
همیشه ی عمرم از دوباره کاری متنفر بودم . تا حدی که به سبب همین دوباره کاری ها حاضر بودم به طور کل آن امرِ شاید هم مهم را ببوسم و کنار بگذارم .
بالاخره انسان هم خسته می شود از اینکه که بیاید و سه بار در سه مکان مختلف سه بار بنویسد "ساکن خیابان نوزدهم" و در بخشی دیگر "روزنوشت های من :)" و در یک بخش دیگر "آنچه که میخواهم باشم ، حداقل خودم :)" ! خلاصه که جناب آقای بلاگفا ، آواره مان کردی بدجور ، حال که ما نیستیم ، بترکد آن هاست کوفتی که پرپر کرد مطالب ما را :)
ولی باز....
نتوانستم تو را به خاطر روح بزرگت در آغوش بگیرم
+از لابه لای نوشته هایم
*تکراری بودن هرچیزی بخاطر تکراری بودن نگاهت است!