ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

قراره که این‌جا از سانسور دور باشم، به فکر جذب مخاطب‌های بیشتر و بزرگ‌تر شدن این فضا هم نباشم. کمی هم به بی‌پردگی نزدیکش کردم! روزمرگی‌های عموماً ناراحت‌کننده و بعضاً خوشحال‌کننده‌ای این‌جا می‌نویسم.

زیبای تارک دنیای بی‌حصار

جمعه, ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۰۱ ق.ظ

سلام. اومدم بهت بگم همین اولین قدمی که فردا صبح می‌خوای برداری، یک قدم بعدش، یکی بعد از اون، و مجدد یکی دیگه، ممکنه از هر قدم دیگه‌ای که قبل از اینبرداشتی خطرناک‌تر باشه. روبه‌روی ما این‌قدر تاریک هست که پامون به اندازه کافیْ برای جای جدیدی که قراره لمسش کنه بلرزه. وقتی پیوسته قدم برمی‌داریمْ اگر ردپامون آغشته به رنگی باشه که روی سطح باقی می‌مونه، متوجهِ کشیدن یک نقاشی جسورانه می‌شیم. پیوسته قدم برداشتن مثل قافیه‌کردنِ سخت‌ترین شعرها درسخت‌ترین قالب‌های شعریه. موقعِ پیوسته قدم برداشتن ما شاعر می‌شیم، عارف می‌شیم، نقاش می‌شیم. اما مگه به غیر از اینه که یک نقاش، نقاشیِ اشتباه هم می‌کشه؟ مگه چقدر احتمالش کمه که یک شاعر خودش رو محصور یک شعر، یک قافیه یا یک قالب شعری کنه و توی زندانش گیر بیوفته؟

دلم می‌خواد قدم زدن رو به صِرفِ نقاش و شاعر بودن تاب بیارم، و گرنه این‌طور که تن و بدن من داره از این تاریکی می‌لرزه ممکنه کار دست شاخه‌های جوان وگنجشک‌های توی دهانم بده!

 

+ چرا عنوان این شد؟ نمی‌دونم. اما عنوان نه تاریکه نه وابسته. عنوانْ به تنهایی می‌تونه سپیدترین شعر جهان باشه و طی یک کودتای برنامه‌ریزی شده اعلام استقلال کنه.

آن روی این صحنه‌ی خاکستری!

پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۴:۲۹ ق.ظ

خب، سلام.

چند وقتِ پیش داشتم نوشته‌هایم در این‌جا را مرور می‌کردم. برایندم از این مرور این بود که شما دوستانم واقعا ممکن است از خواندن این‌هایی که این‌جا نوشتم اذیت شده باشید! آخر مگر می‌شود این‌قدر ناله و فغان از یک نفر بتواند بیرون بیاید؟ :)) اما خب، باید بگویم که این ترجیح شخص نویسنده‌ی این وبلاگ است. این‌جا این‌قدر به شما احساس نزدیکی می‌کنم که همه‌اش دلم می‌خواهد غر بزنم، ناله کنم و به عجز خود اعتراف. اول می‌خواستم این را مجدد بگویم که حداقل کمتر از من شاکی باشید.

و اما بعد، برداشت دومم از خواندن این نوشته‌ها این بود که "پسر! تو چقدر طی زمان خودت را مشمول تغییر کردی! حالا شاید هم تغییراتت بنیادین نبوده‌اند ها، ولی حداقل به خیلی‌شان توجه کردی و نوشتی‌شان!". و خب الان به ذهنم رسید که بیایم و از یک تغییر جدید هم برایتان بگویم که اتتتتفاقا قرار نیست درونش ناله کنم :))

نخست نقطه نگاهم به شغل شریف و به ظاهر کارمندی‌ام را یکم گشایش‌اش کنم. راستش را بخواهید موضوعِ پیچیده‌ی کارمند بودن می‌تواند به دو شکل بیان شود. یعنی این‌که شما یا بیایید بگویید "سلام، من کارمندِ شرکتِ ایکس هستم"، و یا بگویید "سلام، من در تیم ایکس با فلان پوزیشن مشغول به کار هستم". حالا فرق این دو چیست؟ دقیقاً، در عمل هیچ؛ اما در ظاهر و حداقل در کنار وجدان بیدار خودتان وقتی احساس می‌کنید یکی از چرخ‌دنده‌های یک نظام هستید، احتمالاً حس بهتری از کار کردنِ خود می‌گیرید، کار را از خود می‌دانید و اوضاع در کل بهتر می‌شود. خبری از سرزنش خویشتن برای پایان دادن به این کارمندیِ نکبت‌بار هم نیست، یا اگر هست، کم است. متوجهید دیگر؟ صدای‌تان را شنیدم، متوجهید.

حال اگر بخواهم کمی موضوع را شخصی‌تر کنم، باید بگویم که الان در شرایطی قرار گرفتم که به عنوان یک چرخ‌دنده‌ی کوچک وارد یک نظام شدم، و در حال جابازکردن بین نظام و در عین حال سنباده خوردن و جلا پیداکردن هستم. حالا یک وقت‌هایی این سنباده‌خوردنه یکم زخم می‌کند، ولی خب، فوایدش بیشتر از زخم‌هایش است، انگار جوانه می‌شود مثلا.

دیگر همین! گفتم اول بیایم این را بنویسم، بعد مشغول ادامه‌ی کارم شوم.

+ آهان! تقریبا تمام این‌هایی که این‌جا می‌نویسم بدون ذخیره‌ی پیش‌نویس و بدون حتی صرف زمانی بیشتر از تایپ این کلمات است. از این رو ضعف تالیف را به من ببخشید. ماچ بر لپ‌هایتان.

شرح حال در این ساعت

شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۹، ۱۲:۵۱ ق.ظ

«خوبم. مشکلی ندارم. چیز خاصی نیست. فکر کنم بتونم انجامش بدم. چرا حالت خوب نیست؟ بذار یه کاری کنم بهتر شی. آره بابا من خوبم.»

خسته شدم از سازگاری، از جبری که مدت هاست من  رو وادار کرده به سازگاری، از این‌که بی‌اختیار حالم رو خوب جلوه میدم و حتی تلاشی نمی‌کنم بگم اوضاع مرتب نیست.

فکر کنم برای یک بار هم که شده باید واقعاً بی‌پرده باشم:

- اوضاع چطوره؟

+ تخمی.

آتل

سه شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۹، ۰۲:۳۲ ق.ظ

خب، بالاخره امشب از یک دوره‌ی دوهفته‌ای نقاهت و یک آتل چهارمحوره‌ی زانو خلاص شدم. لحظه‌ای که زانویم به اندازه‌ی یک پرتقال تامسون باد کرده بود و کشکک زانویم در رقیق‌ترین حالت ممکن بود را از یاد نمی‌برم. این‌قدر ترسیدم که سرم گیج رفت و چند ثانیه روی زمین دراز کشیدم تا احوالم بهتر شود. آب خواستم، مادرم داد، بهتر شدم. این در و آن درِ بیمارستان دولتی زدن نهایتا میخ کوبیدن توی مغز سر را تداعی می‌کند. انگار که قرار نیست این بیمارستان‌های کوفتی درست شوند. نهایتا بعد از عکسی که از رویش تشخیص ندادند چه مرگ پایم است، آزمایش ام آر آی معلوم کرد که مقدار قابل توجهی لخته‌ی خون و یک مایعی داخل زانویم جمع شده است (آزمایش را خودم خواندم، به سختی)

درمان هم نشد که در همان بیمارستان کوفتی دولتی انجام شود، گذرمان به بیمارستان خصوصی افتاد که بعد از اتمام کار آدم دلش می‌خواست هی مریضِ بیمارستان خصوصی شود، جدی می‌گویم، آن‌جا واقعا خوب برخورد می‌کنند، انگار آمدی لباس بخری.

قسمت سخت ماجرا اما نه ورم بود نه درد، سخت آن‌جایی بود که برای پوشیدن شلوار و جوراب باید از مادرم کمک می‌گرفتم، یک بار هم ناخن‌هایم را گرفت. دیگر هر استیصالی که ناشی از ضعف در خم کردن پا باشد را شما تصور کنید. واقعا قرار است سی سال دیگر به شرط زنده ماندن، من به این کمک گرفتن‌ها عادت کنم؟ پدرم هم مثل من است، او در این سن دارد کلنجار می‌رود که چگونه قرار است چند سال دیگر به این کمک‌ها عادت کند؟ پدرم هم مثل من توی خلوتش برای این ناتوانی گریه می‌کند؟

+ در تمام طول این زمان نقاهت دوست نداشتم به کسی چیزی بگویم از این اتفاق، مگر به اجبار و یا سرریز شدن که خداروشکر نشد، خیلی کم شد. ولی آن‌جایی که فقط یک بار تلاش کردم ترحم بخرم و توجه بگیرم، تیرم‌ به سنگ خورد. ای لعنت به این نافهمی که یا ترجیحتان است و یا درونتان نهادینه.

+ این‌ها را می‌نویسم که بماند و بعدا ببینم بهشان بخندم ها، ترحم نمی‌خرم. شاید هم می‌خرم البته، نمی‌دانم، چه گیری است که داده‌ام و روی آن پایبندم؟

سرمایه

دوشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۹، ۱۰:۵۶ ب.ظ

یک بار وقتی از مشکلات کاری‌ام سرسام گرفته بودم و در درماندگی کامل به سر می‌بردم به اصرار یکی از رفقایم با او در این مورد به صحبت نشستم. اجازه دهید از این‌که مشکل چه بود و چه شد چیزی بازگو نکنم، اما بدانید از کار بود.

در میانه حرف‌هایم بودم که به زور توانسته بودم از یک جایی شروعش کنم و با به هم چسباندن نخ‌های جملات مختلف، به زحمت ادامه‌اش می‌دادم. به جایی رسیده بود که با حرف زدن سرگرم شده بودم و رفیقم به من گوش می‌داد. وقتی حرفم تمام شد جمله‌ای شنیدم که به نظرم درست‌ترین منطق در مورد افرادی است که شما در حال کار با آنان هستید، چه زیر مجموعه‌شان باشید، چه مدیرشان و چه در موقعیتی یکسان. گفت: «ببین مجید، همه آدم‌هایی که با ما در ارتباط هستند پیش ما یک سرمایه دارند که به هیچ عنوان نمی‌توانی آن را مادی تلقی کنی. اگر بخواهم بیشتر از این سرمایه برایت بگویم این‌طور است که فرض کن دوست تو با تو همکار می‌شود. روزی می‌رسد که تو مجبور می‌شوی از او درخواست کنی ساعات بیشتری را برای کار در شرکت بماند و او با کمال میل قبول می‌کند. این قبول زحمت از کجا می‌آید؟ اضافه حقوق؟ نه. قبول این درخواست وابسته به سرمایه‌ایست که تو پیش دوستت داری. مثلا در این مورد این سرمایه می‌تواند از رفاقت قدیمی‌ات با اون به وجود آمده باشد. یا در مورد مدیری که به تازگی به مجموعه‌اش اضافه شدی، اعتمادی که تو نسبت به مدیر و مجموعه پیدا کردی سرمایه‌ایست که به وجود آمده. اما موضوع این‌جاست که با هر درخواست اضافه کار، دیرکرد پرداخت حقوق و هر مورد کمی نامتعارف دیگری، تو بخشی از این سرمایه را خرج می‌کنی. این سرمایه خرج می‌شود و خرج می‌شود تا جایی که می‌بینی رفتار تو با مدیرت مثل سابق نیست و نسبت به این‌چنین درخواست‌هایی واکنشی مثبت نداری، یا رفیق و همکار تو دیگر حاضر نیست از وقت آزاد خود بزند تا به کارهای عقب‌مانده شرکت برسد. این نقطه، نقطه‌ی ترسناکی‌ست. احتمالا این‌جا می‌توانی اطمینان پیدا کنی که تو و دوستت، یا تو و مدیرت نمی‌توانید همکاری دل‌چسبی برای از این‌جا به بعدِ ماجرا داشته باشید.»

به این چند جمله خیلی فکر کردم و به نظرم این‌قدر منطق درستی بود می‌شد از بابت آن به چند نتیجه دیگر هم رسید. یکی این‌که این سرمایه بر پایه صداقت و درستی شما، و در مواردی با شارلاتان بودن شما، برای طرف مقابلتان به دست می‌آید. اما خب سر این سرمایه‌گذاری را نمی‌توان گول مالید، سرمایه آدم شارلاتان زود از دستش می‌رود. ولی فکر من با سرمایه‌ایست که با صداقت به دست آمده و هرچند بعد از دیرزمانی آن هم از بین می‌رود، و این خیلی خیلی ترسناک است. یکی هم این‌که «اون که رفته دیگه هیچ‌وقت نمیاد» در مورد این سرمایه بیشتر کاربرد دارد تا معشوقه آدم. و واقعا نمی‌دانم با چقدر جان کندن یا حتی شارلاتان‌بازی شما می‌توانید این سرمایه را برگردانید.

تمام شد. هم متن، و هم سرمایه‌ای که عزیزانی پیش من داشتند.

که از متن رفتم توی حاشیه

سه شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۰۴:۵۰ ب.ظ

قرار بر این بود که از حواشی زندگی‌ام کم کنم و به کار و کار بپردازم. کار و کار تاکید بر یک امر مشترک نیست. منظور کاری است که در حال حاضر از آن درامد کسب می‌کنم و کاری است که قرار است از آن درامد کسب کنم. بهتر است بگویم کار و تمرین. این قراری بود که گذاشتم با خودم. اما حالا...

اما حالا، حواشی زندگی‌ام که آن‌ها هم شامل تعدادی کار می‌شوند اتفاقا، دارند متن من را دچار نوسان می‌کنند. به واسطه‌شان یک وقتی به کارم نمی‌رسم، یک وقتی به تمرینم. مسئله از آن‌جایی خطرناک‌تر می‌شود که مسئولیت و کسب درامد جدی‌تر از حواشی، پایش به کار باز می‌شود. این شرایط زمانی اتفاق می‌افتد که شما در اعماق دل خود از قرار گرفتن در متن یک حاشیه لذت ببرید؛ و اگر نه، قطعا مسئولیت انجام این حواشی را بر عهده نمی‌گرفتید.

در اختیار داشتن دریایی از تخصص به عمق یک سانتی‌متر، چنین عوارضی هم دارد. باید مجدداً دستی به سر فرایند زندگی روزمره‌ام بکشم گمانم.

+ شما تکلیفتان با متن و حواشی زندگیتان چطور است؟ خیلی مشتاقم درباره‌اش بخوانم. اصلا اگر در شرایطی مشابه من به سر می‌برید / برده‌اید، راهکاری برای مدیریت آن، و یا رهایی از آن به کار گرفته‌اید؟

++ این امتحانات هم که کمر بر باردار کردن ما بسته‌اند.

  • مجید

از کمالات دوستان خوش‌صدا

شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۸، ۰۹:۰۹ ب.ظ

اتفاقی که اخیرا حالم را بهتر کرد دیدن چهره و شنیدن صدای یک دوستِ تازه است که از دریچه آن ماهپاره (به قول مادر بزرگم) با موسیقی جدید گروهشان به اسم "دی بلال" پخش شد. موسیقی به زبان بختیاری است، خواننده خانم است و صدایی به‌شدت عجیب و گیرا دارد، و هر لحظه من را بیشتر برای نوشتن در اینجا در موردش تهییج کرد.

بشنوید "موسیقی دی بلال از گروه ارغوانه" را.

در ستایش بی‌نامی

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۸، ۰۱:۱۵ ق.ظ

آن‌جایی که عکس‌هایت حرف می‌زنند و نام تو چندان اهمیتی ندارد، آن‌جا نقطه‌ای از خشنودی‌ست که از بی‌‌نامی لذت ببری!

 

+ یاد گرفتم!

کوتاه و پویا

جمعه, ۶ دی ۱۳۹۸، ۰۷:۳۲ ق.ظ

پدرم رمز پویاش رو یادداشت کرد و گذاشت توی جیب پیرهنش. این لحظه‌ی سورئال هزار بار تقدیم تو باد :)))

مرثیه‌ی بدترین نوع تنهایی

شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۴۱ ق.ظ

یه خاطره پررنگ من از کودکیم دارم.
یه دوستی بود که موقع فوتبال بازی کردن دو تا تیردروازه گل‌کوچیک داشت که با کمک بچه‌ها میاورد چند تا خیابون اونورتر فوتبال بازی می‌کردیم. یه بار سر یه مسئله‌ای بچه‌ها با این دعوا کردن دروازه‌هاشم پرت کردن سمتش. تنهاترین شده بود عملا، من کمکش کردم دروازه‌هاش رو تا خونه برد، اونم خیلی ازم تشکر کرد. ولی حس اون لحظه‌ای که همه چیز جلوی چشمش خراب شد، استیصالش وقتی دروازه‌ها رو انداختن سمتش و جوش یه طرف یکی از دروازه‌ها شکست و این‌که هیچ‌کس رو برای دفاع از خودش نداشت عجیب بود. مطمئنم کمک من مرهم کافی‌ای نبود برای دردی که داشت بهش فکر می‌کرد.
حقیقتِ موضوع اینه که من توی این چند وقت بارها این مدل تنهایی رو تجربه کردم و هربار این خاطره توی ذهنم مرور شده. و به‌نظرم این از بدترین مدل‌های تنهایی‌ست.