ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

مادر

پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۰ ب.ظ

اول این را بخونید

خانه ی مادربزرگ تا چند سال پیش بهترین جای دنیا بود ... تابستان ها شاید از 7 روز هفته 5 روزش را آنجا بودیم . شب که میشد حدود 10 نفر آدم ، شایدم بیشتر ، شب ها ردیفی توی حیاط میخوابیدیم و مست و میشدیم از بوی شب بوهای حیاط مادربزرگ . اصلا من مطمئنم حداقل نصف آن جمعیت تا نیم ساعت قبل از خواب آنجا دراز میکشیدند و به گل های کوچیک شب بوها نگاه می کردند و اینقدر آرام میشدند که به خواب می رفتند .

وقتی خانه ی مادربزرگ میرفتیم انگار هیچ تلویزیونی وجود نداشت . صدای خنده ای در اتاق ها و خانه پر بود که تلویزیون یک لحظه اش را هم نمیتوانست برایمان بسازد .

بعد از ظهر ها مادر (همه به مامان بزرگمان میگفتیم مادر) یک ظرف خیلی بزرگ از طالبی تراشیده شده پر میکرد ، داخلش یخ و شکر میریخت و میرفتیم توی حیاط و با هم میخوردیم .

دایی ممدم (دوست داشت بگوییم ممد ، نه محمد) نان پنیر انگور درست می کرد ، نان و پنیر و انگوری که هیچوقت هیج جای دنیا نمیتوانست آنقدر به آدم بچسبد و خوشمزه باشد ... چهارشنبه سوری ها محال بود دایی یادش برود که ییه دسته ی بزرگ از ترقه های جور و واجور برایمان بخرد . از هر چیزی که فکرش را بکنید برایمان میخرید تا لبخند را روی لبهایمان ببیند ... البته کلا دایی بازار خیلی میرفت ، کارش آنجا بود . و هروقت که برمیگشت محال بود توی دستانش پفک و چیپس نباشد . پفک و چیپس هایی که فقط بخاطر اینکه دایی برایمان خریده از هر چیز دیگری برایمان خوشمزه تر بود .

مطمئنم اگر یکی از آن زمان ما فیلم میگرفت و نشان تمام عالم میداد ، کل جهان به حال ما غبطه می خوردند و آرزوی داشتن لحظه هامان را میکردند . همه چیز اینقدر خوب بود که هیچکس به پایان آن لحظات فکر نمیکرد ... تا روزی که دایی ممد با یک موتور تصادف کرد و سه ماه در مسیر بیمارستان و خانه رفت و آمد میکرد . تا اینکه یک روز من و مامان برای کمک آمده بودیم ، من با دایی خداحافظی کردم و به سختی جواب داد خداحافظ . از خانه شان حرکت کردیم . به خانه که رسیدیم تلفن زنگ زد ... مادر بود ، خبر بد داشت ...

بعد از دایی ممد دیگر هیچوقت شب بوها زیبایی قبل را نداشتند ، طالبی ها و نان پنیر انگور ها هم هیچوقت آن همیشگیهایشان نشدند ... اما باز دلمان به بودن مادر خوش بود و گرم . تا وقتی که یک روز ساعت 6 و نیم صبح تلفن خانه زنگ زد ، مادر بود که با مامانم کار داشت ، حالش بد بود . مامانم رفت آنجا ، من رفتم جای دیگر ، کار داشتم . ساعت 1 رسیدم . همان موقع تلفن زنگ زد ، مامان بود ، خبر بد داشت ...

+ خانومِ لبخندِ رفیقِ جان ، همیشه بنویس ، بیشتر از قبل :)

  • مجید

نظرات (۱۸)

من خیلی به این فک میکنم ماها چجوری باید مث اونا باشیم مثلن مثل دایی شما که خوشحالتون میکرد. اون موقع ها شرایط زندگی خیلی فرق داشت مثلن من الان بخوام برای خواهرزادهم خاله خوبی باشم باید براش تبلت بخرم بشینم کنارش با هم غرق شیم تو یه سری بازی احمقانه!! :دی 
پاسخ:
واقعنا ! به اینجاش فکر نکرده بودم :)
خدا بیامرزدشون
پاسخ:
ممنونم :)
  • آبان دخت ...
  • ممنون :)
    پاسخ:
    :)
  • مرتضی علیزاده
  • سلام
    خداوند همه رفتگان رو بیامرزه
    درسته از ما به عنوان نسل سوخته یاد میشه ، اما فکر نکنم بشریت هیچوقت پس از این بتونه همچین حال و هوایی برای بچه ها بوجود بیاره
    پاسخ:
    منم همین فکرو می کنم :)
  • خانوم ِ لبخند:)
  • دلم گیر کرده تو قسمت اول نوشته ات. بین بوی شب ها..توی کاسه ی طالبی تراشیده شده... وسط لقمه ی نون پنیر انگورِ دایی ممد...
    کاش تلفنا هیچوقت به وقتِ خبر بد، زنگ نمی خوردن...روح شون شاد. روحِ مادر و دایی ممدِ تو، روحِ خاله اعظمِ من...

    +چندین ساعته دارم فکر میکنم چی بنویسم واسه محبتت. کلمه ای پیدا نمیکنم جز اینکه من خوش شانس ترین بودم تو دنیای وبلاگنویسی که یه رفیقی دارم مثل مهربون ترین ساکنِ خیابان نوزدهم : )
    پاسخ:
    هم مامانِ مامان ، و هم مامانِ بابا . برای هر دوی اینها حدود ساعت 1 ظهر وقتی که رسیدم خونه و قبل از اینکه لباسمو در بیارم بهم خبرش رو دادن ...

    +چقدر خوبه که رفیقمی حانیه :)
  • ... یکی از بنده هاش
  • روحشون شاد.
    دلم یه خنده ی واقعی میخواد
    چقد خوب بود بچگیامون...
    پاسخ:
    رفتگانتون آمرزیده .. :)
  • یاسمین پرنده ی سفید
  • آن روزها وقتی که بچه بودم... غم بود... اما... کم بود...
    پاسخ:
    غم زورش بهمون نمیرسید :)
    خدارحمتشون نه...
    حسرت روزهای خوب گذشته کنار خانواده که بعضیاشون در زمان حال نیستن درعین حال که جزء بهترین خاطرات آدم هستن اونقدر حال آدمو بد میکنه که ترجیحا یادآوری نشن بهترن:(
    پاسخ:
    رفتگانتون غرق در رحمت خداوند :)
  • آقای خوش فکر
  • چقدر زندگی های قدیمی رو دوست داشتم ، حیف که آدم های گذشته ، یا دیگر نیستن یا عوض شدن ...
    پاسخ:
    حیف ... کاش ... اگر ... متنفرم از اینها ...
  • بهار پاتریکیان D:
  • یه لحظه حس کردم زندگیِ چند سال پیشِ من تو خونه ی عزیز رو نوشتید ..
    دو سه خط آخر رو به معنای واقعی محو و خیس خوندم ..
    پاسخ:
    من گریه نکردم ، اما تا چند ساعت بعد از نوشتنش ساکت بودم ...
  • سکوتـــــــــ پاییزی
  • خدا رحمتشون کنه ....
    پاسخ:
    [گل]
  • آبان دخت ...
  • خدای من...
    حس خوب و دلچسب اول متن...حس تلخ آخرش...
    موهای تنم سیخ شد ...خبر بد داشت...
    آه...

    خدارحمتشون کنه...روحشون شاد...
    پاسخ:
    ممنونم ... خدا رفتگان شما رو هم غرق در رحمتش کنه :)
  • بانوی خیال
  • کاش بعدنا آدمای اطرافمون از ما اینقد خوب بگن...
    خدا جفتشونو رحمت کنه
    پاسخ:
    بنظرم اگر سعی کنیم خودمون باشیم تا اخرش همینطوری بمونیم خدا هم هوامونو داره :)
  • فرزانه شین
  • خدا رحمتشون کنه...
    یاد خاطرات خودم افتادم...پیک نیک های دسته جمعی و کباب ماهیتابه ای های مادربزرگ مادریم که اتفاقا ما هم مادر صداش می کنیم...
    خوشبختانه زندست اما مریض احوال تر از اون که بشه خاطرات قبل رو تکرار کرد...):
    پاسخ:
    شما هم مادر صداش می کنید ! واقعا جالبه برام :)
    امیدوارم از بودن دلگرم باشید :)
    ما هم به مامان بزرگ مون میگیم مادر :)
    پاسخ:
    چه جالب ، فکر میکردم عجیب باشه که ما میگیم مادر :)
    خدا رحمتشون کنه...
    چه خوب تعریف کردی و چقدر حالمون قدیما بهتر بود:)
    اتفاقا امروز صبح منم داشتم به خاطرات گذشته و بچگی هام فکر می کردم:)
    پاسخ:
    من از اون دسته آدم هایی هستم که هیچوقت دوست ندارم به عقب برگردم ، اما با به یاد آوردن خاطرات اون زمان یوقتایی خیلی دلم میگیره و هوای اون روزها رو میکنم ... :)
    روحشون شاد .. 



    دلم گرفت یهویی :(
    پاسخ:
    اره دلگیر بود .. ببخشید دیگه :)
    هیییی از این فعل های زمان گذشته :(
    پاسخ:
    از کاش و اگر های لعنتی ...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی