ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

ساکن خیابان نوزدهم

یه جای دور تو قلب دریا، یه درخت رو صخره بین ابرا
یه جایی که فقط خدا بلده، یه جایی که دوری از این شهرا
از تمدن از تفکر، از قلبِ مُرده از تمسخر
از وجود این تا اون، این چارچوبا و این قانون
از گناه و از ایمان، از دو پهلو و از ایهام
از تمام ساخته ی بشر، از زمانش تا دیوار ...

تو با پاییز هم‌دستی

پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ

همیشه دوست داشتی رنگ لباس‌هایی که می‌پوشیدی در یک طیف رنگی باشند. یک روز آبی آسمانی تا آبی سیر. یک روز بنفش روشن تا تاریک‌ترین بنفش. و مقنعه مشکی‌ات که روزهای پوشیدنش را از بر بودم. مقنعه اجباریِ مشکی که اگر نمی‌پوشیدی حراست دانشگاه با چشمش تمامت را می‌درید. اما خب نمی‌دانستند با آن مقنعه بیشتر دلبر می‌شوی تا با شال قرمز و آبی‌ات. همین بود که درمانده‌شان کرده بود و هر روز چند دقیقه نه‌چندان کمی را معطل‌شان بودی در آن شکنجه‌گاه لعنتی. تو و پاییز خیلی شبیه به هم بودید. پاییز زمین و آسمان را به یک طیف خاکستری می‌برد که دل‌های خیلی‌هامان را می‌گیراند. تو اما این‌گونه نبودی، دلگیر نمی‌شدی، غم وجودِ روز به روز خاکستری‌ترت را بغل نمی‌کرد. اینقدر که همزادپندار بودی با پاییز.

تو و پاییز خیلی هم‌سلیقه اید. تو به دوری علاقه داشتی و پاییز به دور کردن‌مان از هم. همچنان هنوز همه رفتن‌هایشان را می‌گذارند برای پاییز و انگار هنوز هم پاییز کسی برنمی‌گردد. ولی به ما که دل‌هامان در همین فصلِ پادشاه به هم گره خورد هم نباید رحم کنی؟ نباید برگردی؟ مگر می‌شود پاییز فصل دل بستن باشد ولی فصل برگشتن نه؟

+ پیت را با این موسیقی پس‌زمینه بخوانید: مسافر پاییزی از آقای‌مان مهدی یراحی که امروز هم میلاد با سعادت‌شان بود.

+ به هدرِ لاجوردی بیشتر از تمام هدرهایی که طراحی کردم وابسته‌ام.

اینیستاگرام

سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۵ ق.ظ

دوستان من الان فهمیدم بعضی اسم‌هایی که به صفحه خصوصی اینیستاگرامم ریکوئست میدن از وبلاگم پیدام کردن. تا قبل از این بخاطر ناشناس بودن دیکلاین می‌کردم. نادم، ناصر، نادرم و پشیمان. مجددا ریکوئست بدید و عذرخواهی بنده رو پذیرا باشید.

+ اینیستاگرام

فصل بی‌برگی

جمعه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۲۲ ق.ظ

شب‌های تهران - تصویر بام تهران


چه‌کار باید بکنیم با این زندگی رئیس؟ تا کِی کوه درد باشیم طاقت بیاریم مرد باشیم؟ شما بگو آقای رئیس.

آقای رئیس هِی میریم ولی نمیشه. هی می‌ریم ولی همش برمی‌گردیم. شما به ما بگو کدوم طرفی بریم آقای رئیس.


این‌ها رو وقتی رفته بود بام تهران و اینجا نشسته بود با خودش گفت. آخر سر هم تصمیم گرفت با این عکس ناله‌شو به اشتراک بذاره. البته اگر محکومم نمی‌کنید به ناامیدی‌پراکنی. ما جماعت وبلاگ‌نویس چی داریم برای تخلیه بجز داد و فریادهای پشت این کلماتمون؟ تو رو خدا اون رو دیگه از ما نگیرید.

فرموده بودن وبلاگ چقدر ستاره داره؛ ستاره‌های توی این عکس هم کم نیستن، حیف که قوزک پاشون یاری رفتن نداره.

 

خانه

جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۱۲ ق.ظ

دارم به جای جدیدی برای وبلاگ‌نویسی فکر می‌کنم. فضای شخصی که فقط متعلق به خودمه. کمی هم قراره جدی تر به بلاگ نوشتن فکر کنم و دغدغه‌مندتر بنویسم. اما بدیش اینه که دیگه از صندوق بیان نمیتونید عنوان پست‌های جدیدم رو ببینید. قول می‌دید اونجا هم بیاید و بخونید منو؟

بیاین

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۰۵ ب.ظ

خودتون بیاین با زبون خوش این هرزنامه‌هایی که برام فرستادید رو پاک کنید.

  • مجید

برای ثبت در خاطراتمان

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۱۸ ق.ظ

کمبود شدید آمبولانس در مقابل حضور 1500 آمبولانس در مسیر کربلا، کمبود اقلام مصرفی زلزله‌زدگان، فرو ریختن ساختمان‌های مسکن مهر که در دولت احمدی نژاد ساخته و در دولت روحانی تحویل داده شده‌اند.

این‌ها را می‌نویسم که در خاطرم و خاطرتان بماند، که اگر هفته‌ی آینده مسئولان به همراه خانواده‌شان خواستند بارشان برای انتخابات بعدی را ببندند ما این‌ها را یادمان نرود. آخر ما حافظه تاریخی فوق‌العاده‌ای داریم!

+ همکارم اصالتا کرمان‌شاهیست؛ دوستش خبر رسانده از زیر ساختمان‌های مسکن مهر تا شده جنازه بیرون کشیده‌اند و معدود ساختمان‌هایی غیر از این ساختمان‌ها به این صورت تخریب شده‌اند.

++ چه کردید با مردم؟

دکتر این

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

چیه هی خودتونو تحویل میگیرید اسمتونو می‌ذارید دکتر؟ والا ماهم دوران طفولیت دکتر بودیم اینقدر هارت و پورت نداشتیم با اسممون. همتونم مخفف. دکتر شین، دکتر فین، دکتر این.

۱۷ سالگی

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۹ ب.ظ

یه زمانی بود، همون حدودای ۱۷ سالگی اینا، قورباغه هم بهم لبخند می‌زد فکر می‌کردم عاشقمه و خودم رو باهاش تو خونه زندگیمون با ۸ تا بچه نصف آدم نصف قورباغه تصور می‌کردم. حالا آدم که دیگه بماند. دست خودمم نبودا، هیزم نبودم، ولی خب اقتضای سنه دیگه خودتون بهتر می‌دونید چی می‌گم.

الان دیگه اونطوری نیستم. شما هم احتمالا اینطوری نیستید. یکم معنا و مفهوم بیشتری براتون پیدا کرده این ماجرای عشق و عاشقی. ولی من کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که عشق و عاشقی‌هامون با اون دوران ۱۷ سالگی هیچ فرقی نداره مگر از لحاظ تعدد معشوق‌ها در یک بازه. وگرنه همون‌قدر پوچن، همون‌قدر سطحی.

از غروب تا غروب

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۲۰ ق.ظ

جدیدا اومدن یه سری پوسترِ برچسبیِ مزخرفِ سیاه وسفید روی شیشه‌های شرکت چسبوندن طوری که نور نمیاد داخل و کلا حس و حال غروب برامون تداعی میشه. ما هم از فرصت استفاده می‌کنیم تا می‌تونیم "کی اشکاتو پاک می‌کنه شبا که غصه داری" گوش می‌دیم بلکم این محدودیت‌ها رو به فرصت تبدیل کنیم :))))

‌نقطه‌ی آسایش

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۴۹ ب.ظ

خب ببین تو وقتی خودت رو به یه نقطه‌ی آسایش می‌رسونی نباید خوشحال باشی . حداقل باید اولش فکر کنی بعد خوشحالی کنی . منطقیش هم اینه که خوشحالی قبل از گل جایز نیست ؛ چون ممکنه چند تا پله اومده باشی پایینتر تو اون نقطه وایساده باشی ، یا اینکه نه چند تا اومدی بالاتر تا بهش رسیدی ؛ که اگر مورد اول در موردت صدق می‌کرد بدون که خیلی بدبختی . بعد وقتی توی اون نقطه آسایشه وایسادی نباید بهش عادت کنی ؛ یعنی اصلا پله اینارو فراموش کن ؛ تکیه به نقطه‌ی آسایش بد عادت می‌کنه آدمو . البته جدا شدن و کَندن از نقطه‌ی آسایش هم خیلی سخته . ممکنه بخوری زمین ، و اون موقع سخته جمع کردنِ خودت . ولی حداقلش اینه که هیجان از زندگیت نمی‌افته ، تو بدترین نقطه‌ی زمین که آمریکا باشه هم زندگی کنی بازم یه چیزی هست که بخاطرش صبحا شاداب از خواب بلند شی .

 

+ کارمندی یعنی ایستادن روی نقطه‌ی آسایش، تامام !

اومدم اینجارو حذف کنم ، دیدم نمیشه . شبا که میام نگاهش می‌کنم خیلی بهش وابسته می‌شم .