ساکن خیابان نوزدهم

همانی که باید باشم :)

ساکن خیابان نوزدهم

تهرانِ من

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۲۹ ق.ظ

بیاید قبول کنیم تهران خیلی مظلومه . بیاید قبول کنیم که میشه اسمش بیاد تو لیست یکی از پر احساس ترین شهرها . بیاید قبول کنیم روز به روز که میگذره تهران داره غمگین‌تر میشه ولی سعی می‌کنه این رو به ما نشون نده . تهران هنوز جذابیت‌هاش ، عشق هاش و خوبیاش رو داره . فقط وقتی میاین داخلش باید دو سه ماه صبر کنید و معجزه‌ی جاذبه‌ش رو رو ببینید . تهران ار اون دل‌نتوان‌کندنی‌های عجیبه ...

 

تهرانِ مظلوم ...

آخر اسفند

پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۴۰ ق.ظ

اسفندِ هرسال مطمئنا برای خیلی از آدمها متفاوت‌تر از بقیه ماه‌هاشون هست . برای یک سری بیرون رفتن‌ها و خریدکردن‌ها ، و برای عده‌ای کار بیشتر از پیش . برای من اما تا قبل از امسال تنها حس متفاوتی که وجود داشت حس تازگی و نو شدن بود ؛ یک سال بزرگتر شدن ، بزرگ‌تر شدن و شاید پیرتر شدن ، کامل‌تر شدن ؛ فکر به این‌که چه هدفی دارم ، و اگر هدفی هست چقدر بهش نزدیک شدم .

اما امسال علاوه بر همه‌ی این‌ها سر شلوغیِ عجیبی به لحاظ کاری برام پیش اومد . یک خستگی و سر شلوغی‌ای که جنسش با سر شلوغی بقیه‌ی ماه‌ها فرق می‌کرد ؛ فکر کنم از این خستگی راضی‌ام :)

+ دم عیدتون شلوغ پلوغ :))))

++ و البته یک خبر که کاملا توانایی کوفت کردن شیرینی این روزها رو داشت . مرگ دکتر افشین یدالهی ... هنوزم نمیشه باورش کرد که دیگه قرار نیست اسم افشین یدالهی به عنوان "ترانه‌سرا" توی آلبوم‌های احسان خواجه‌امیری به چشم بخوره ... شاید به رسم یادبود فقط ... ممنون جناب یدالهی از خلق اون‌همه ترانه‌ها و شعرهای زیبا که صاحب خاطراتمون شدن ...

.

پنجشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ق.ظ

+ دیگه دلخور نیستی ؟

- معلومه که نه ...

- تو چی ؟

+ نه (یه 'نه' ی گنده ی با لبخند)

 

بذار برگردم عقب من دیگه اون من نیستم

بذار بهت ثابت کن من مرد رفتم نیستم ...

دوباره برگردم به تو اینبار بهت بگم بمون

با دست تو پاکش کنم اونروز و از تقویممون

تو رو همون دقیقه ها دوباره جستجو کنم

ادامه ی بودنمو بمونی و شروع کنم ...

  • مجید

بیا تا پیدا شم

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۱۷ ق.ظ

میدونی رفیق ، از یه جایی به بعد زندگی تو رو به یه سمتی میکشونه که نمیتونی از همیشه‌ش لذت ببری ؛ حتی از خیلی‌ش . حتی اگه در نظر بگیریم داریم کاری که دوست داریم رو انجام میدیم ، بازم از یه جایی به بعد که تکرار و روزمرگی به اوضاع حاکم میشه نمیشه ازش لذت برد . یا وقتی به خواسته های کوچیکمون رسیدیم و خواسته های بزرگتری داریم . مثل چند نفر که تو یه جنگل سرد گیر کردن ، بعد به یه کلبه ی گرم پناه میارن . اون لحظه مطمئنا همه چی عالیه ، ولی خواسته ی بعدی اون آدما مسلما خارج شدن از اون جنگله .

اما خب یه سری چیزا هستن که با بودنشون دیگه متوجه تکرار و روزمرگی نمیشی . مثل مخاطب برای خواننده ، یا شاید تو برای من ... تویی که نمی دونم کی هستی ، کجایی و چه میکنی ، ولی بهت امید دارم ...

 

+چطور دلتون میاد آلبوم جدید مهدیِ یراحیِ عشق رو قانونی دانلود نکنید و گوش ندید ؟ البته خودم به جهت یادگاری نگه داشتن آلبوم ، فیزیکی هم خریدمش (کلیک برای مشاهده و خرید-و البته دادن پنج ستاره به این آلبومِ باحال-)

++ از خوبای کیک ساندیس بدهِ 22 بهمن :))) کلیک

نگاه دوم

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۱۵ ق.ظ

آدمای بدبخت هیچوقت قرار نیست اوضاعشون از اون چیزی که هست قشنگتر بشه . فقط باید مواظب باشن بدبخت‌تر نشن . شاید زندگی براشون مثل یه مردابه که هر چی دست و پا میزنن بیشتر غرقش میشن . مگر اینکه دست به دست یکیشون و به زور نجات بدن ، اون یه نفرم یه جوری باید بدوئه که بتونه کمک بیاره و اونا رو از اون مرداب نجات بده . که خب یکم واقعی تر بخوایم نگاه کنیم نجات دادن اون یه نفر محاله ... اگرم همچین اتفاقی بیوفته امکان نداره بجز خودش کسی بتونه نجات پیدا کنه ...

اما بیا فکر کنیم میشه ورق برگرده . میشه همه چی رو بهم ریخت و از زیر صفر شروع کرد و رفت تا قله . قله که نه ، به اون وسط مسطا هم اگر بشه رسید قهرمانیه ... بیا فکر کنیم اگر یه همت درست و حسابی باشه میشه همه جا سبزِ یک‌دست بشه ...

+ وقتی ابد و یک روز پایان داستانشو باز میذاره ...

امروز در این شهر چو من یاری نیست ...

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۰۰ ب.ظ

بدون شک یکی از اون صداهایی که امروز باید حسرتشو بخورم که چرا حالا نیست تا بیشتر دنبالش کنم ، کنسرتش برم و هر وقت میبینمش هوس کنم یه آهنگشو گوش کنم ، "فرهاد" هست .

امروز تولد زمستونی ترین مرد دنیاست :)

:: رباعیات رو گوش کنید ، تو این سرما

هدف

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۲ ق.ظ

فرض کنید به سه رشته‌ی مختلف که هر کدامشان می تواند هدف شما شود علاقمندید . رشته که می گویم ذهنتان نرود سمت دانشگاه . منظور سه شاخه‌ی کاریست . و فرض کنید که انتهای هر کدام این رشته ها معروفیت در شاخه ی مرتبط به آن رشته را دارد . یعنی میخواهم بگویم برای گذران زندگی و بدست آوردن نانی بخور و نمیر راهی انتخاب نخواهد شد . و بیایید به دور از تمامی کلیشه ها که "ببین به کدام بیشتر علاقه داری همان را برو" و امثال آن به این ماجرا فکر کنیم . تنها وجه تمایز بین این سه رشته میزان سرمایه ایست که برای شروع می خواهند . دو تا صفر ، یکی خیلی . بقیه ی شرایط برای هر سه رشته را یکسان در نظر بگیرید .

اگر شما باشید برای پیدا کردن راه واقعی خود و به هدف رسیدنتان چه راهی را انتخاب می کنید ؟ یا بهتر بگویم ، چه میکنید که بتوانید بهترین راه را انتخاب کنید ؟

+شاید مهمترین مسئله و مشکلی که تا امروز با آن برخورد کرده ام همین است ، "تصمیم گیری" . به شدت خواندن حرفهایتان برایم ارزشمند است :)

  • مجید

برای شما رفیقِ عزیز

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۰۸ ق.ظ

خب اینو همه میدونن که من هر چیزی باشم هیچوقت نتونستم یه وبلاگ نویس خوب باشم . اما فقط اینو میتونم بگم که آدم حداقل یه رفیق باید داشته باشه که بتونه باهاش هر حرفی رو بزنه ، بی تعارف باهاش دعوا کنه ، دوسش داشته باشه و هر چی که فکرشو بکنید :)))

رفیق ،‌ من الان که دارم فکر می کنم خودمم از اون اولای خودم متنفر بودم ، ولی خوشحالم که پرروییم باعث شد بیشتر پیشتون بمونم و الان یکی مثل تو رو دارم .

+ و خدا رو شکر که چند تا آدم ناب علاوه بر محسن توی زندگی من پیدا شدن که تک تکشون برام اندازه یه دنیا رفیقن، رفیق . امیدوارم همتون تو زندگیتون از این آدما داشته باشید :)

++ رفیق خوبِ وبلاگ نویس زیاد دارم ، اما این اشاره ی غیر مستقیم برای یک گروهِ حدودا 10 نفره بود که خیلی وقته دارمشون :]

سرطان

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۱۳ ب.ظ

داییم رو به مامانم:

-فلانی رو میشناسی ؟

+آره

-بنده خدا فوت کرد

+ای بابا جوون بود که ، چقدر دلم سوخت . چرا حالا ؟

-سرطان داشت ... البته موز پرید تو گلوش خفه شد مُرد .

(انفجارِ جمع)

قالبم

شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۱۴ ب.ظ

طلسمش بالاخره شکست ، تقریبا چیزی که دلم میخواست رو ازش در اوردم . نظرتون چیه ؟